تبليغاتX
جایی برای دلتنگی هایم
جایی برای دلتنگی هایم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است ...
قالب وبلاگ

فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش

گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش

دلربايی همه آن نيست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زين تغابن که خزف می‌شکند بازارش

بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود

اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش

ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری

بر حذر باش که سر می‌شکند ديوارش

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدايا به سلامت دارش

صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزيز است فرومگذارش

صوفی سرخوش از اين دست که کج کرد کلاه

به دو جام دگر آشفته شود دستارش

دل حافظ که به ديدار تو خوگر شده بود

نازپرورد وصال است مجو آزارش

[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 1:10 ] [ دختری تنها ] [ ]

Didn't I give it all?
Tried my best gave you everything I had, everything and no less!
Didn't I do it right?
Did I let you down?

I gave you the space so you could breathe

I kept my distance so you would be free

And hoped that you would find the missing piece

To bring you back to me

Maybe you got too used to having me around
Still how can you walk away from all my tears?
It's gonna be an empty road without me right here

You left with no goodbye, not a single word was said

No final kiss to seal anything

I had no idea of the state we were in

But go on and take it, take it all with you

Don't look back at this crumbling fool

I know I have a fickle heart and a bitterness and a wandering eye and a heaviness in my head

But don't you remember?

Don't you remember?

The reason you loved me before Baby, please remember me once more

When was the last time you thought of me?

Or have you completely erased me from your memory?

When will I see you again?

Never mind, I'll find someone like you

I wish nothing but the best for you

Don't forget me, I begged, I remember you said

Sometimes it lasts in love, but sometimes it hurts instead

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 20:58 ] [ دختری تنها ] [ ]

بیا برویم کمی قدم بزنیم 
نگران نباش !
دوباره بازمی‌گردانمَت به قاب عکس … 

[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 19:57 ] [ دختری تنها ] [ ]
برای تو و خویش

«چشمانی» آرزو می‌كنم

كه چراغ‌ها و نشانه‌ها را

... در ظلماتمان ببیند.


«گوشی»

كه صداها و شناسه‌ها را

در بیهوشیمان بشنود.


برای تو و خویش

«روحی»

كه این همه را

در خود گیرد و بپذیرد.


و «زبانی» كه در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش بیرون كشد

و بگذارد از آن چیزها كه در بندمان كشیده است، سخن بگوییم.


مارگوت بیکل

ترجمه ی احمد شاملو

[ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 19:23 ] [ دختری تنها ] [ ]

A cardboard head, i see.
Has found it's way to me.
It's old, an it's old, an it's old
making me cry.

I sleep but I will not move.
I’m too scared to leave my room.
But I won't be defeated, oh no.

What if cards don't go my way?
Then it's sure to spoil my day.
But in voices loud and clear, 
you say to me it's only superstition.

It's only your imagination.
It's only all of the things that you fear, 
and the things from which you can’t escape.

Keep clean for the thousandth time.
Stand still and wait in line.
Some numbers are better than others, oh no.

What if cards don't go my way?
Then it's sure to spoil my day.
But in voices loud and clear,
you say to me it's only superstition.

It's only your imagination.
It's only all of the things that you fear, 
and the things which you cannot explain.

And it's making me cry, alone.
And it's making me cry. 
And it's slipping away, alone.
Oh, I'm slipping away.

It's only superstition, only your imagination.
It's only superstition, only superstition

[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 14:21 ] [ دختری تنها ] [ ]

خداوندا مرا وسیله صلح خویش قرار ده
آنجا که کین است، بادا که عشق آورم
آنجا که تقصیر است، بادا که بخشایش آورم
آنجا که تفرقه است، بادا که یگانگی آورم
آنجا که خطا است، بادا که راستی آورم
آنجا که شک است، بادا که ایمان آورم
آنجا که نومیدی است، بادا که امید آورم
آنجا که ظلمات است، بادا که نور آورم
آنجا که غمناکی است، بادا که شادمانی آورم
خداوندا،
بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن
در پی فهمیدن باشم، تا فهمیده شدن
در پی دوست داشتن باشم، تا دوست داشته شدن
چرا که با بخشیدن است که می گیریم
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم
با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم
با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم.

اثری از فرانچسکوی قدیس

( این متن در جلسه افتتاحيه سازمان ملل در سال 1945 خوانده شد. ( 


[ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 12:5 ] [ دختری تنها ] [ ]

آسمـان هـم کـه بـاشی
بـغلت خـواهــم کـرد ...
فکر گستـردگی واژه نباش ...
هـمه در گـوشه ی تـنهایـی مـن جا دارنـد ...

[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 13:41 ] [ دختری تنها ] [ ]

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد  

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت‌ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود !

 دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ ای ؟

 سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت ؟  

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن. گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 15:13 ] [ دختری تنها ] [ ]
لحــــــــــــــــــظه هایــــــی هست که گذشته با چنان نیرویی ظاهر می شود که به نظر می رسد آدم را از بین می برد...!
[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 19:1 ] [ دختری تنها ] [ ]
A young gardener said to his prince, "Save me! I met Death in the garden this morning and he made a menacing gesture. Tonight I wish by some miracle I could be far away, in Ispahan". The prince lent him his swiftest horse. That afternoon, walking in the garden, the prince came face to face with Death. "Why," he asked, "did you make a threatening gesture at my gardener this morning?" "It wasn't a threatening gesture," answered Death. "It was a gesture of surprise. I saw him far from Ispahan this morning and I knew I must take him in Ispahan tonight."
باغبــــــــــــــــان جوانــــــــــــــــــــــــــــــــی به شاهزاده اش گفت:" به دادم برسید حضرت والا! امروز صبح عزرائیل را توی باغ دیدم که نگاه تهدید آمیزی به من انداخت. دلم می خواهد امشب معجزه ای بشود و بتوانم از این جا دور شوم و به اصفهان بروم."

شاهزاده راهوارترین اسب خود را در اختیار او گذاشت.
عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم می زد که با مرگ رو به رو شد و از او پرسید: چرا امروز صبح به باغبان م...ن چپ چپ نگاه کردی و او را ترساندی؟ مرگ جواب داد: نگاه تهدید آمیز نکردم. تعجب کرده بودم. آخر خیلی از اصفهان فاصله داشت و من می دانستم که قرار است امشب، در اصفهان جانش را بگیرم...!
مرگ و باغبان / ژان کوکتو / 

برگرفته از کتاب گلوله / مجموعه داستان های مينی مال / برگردان: اسدالله امرايی

[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 18:42 ] [ دختری تنها ] [ ]

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی 
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم 
اشکهایی را بریز که من ریختم 
دردها و خوشیهای من را تجربه کن 
سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم 
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم ...
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی 

[ دوشنبه هجدهم مهر 1390 ] [ 23:46 ] [ دختری تنها ] [ ]

روزی فی المکتب بتدریس امور جبر چهارم ابتدایی بودیم و مریدکی را خصوصی سازی کرده، هندسه می آموختاندیم ! و مرید را هوشی بود بقدر آمیب !چهار بار نحوه رسم عمود بر او گفتیم و بعدا یک بار دیگر گفتیم !! و از مرید ، رسم شکل معروف خواستیم
مرید یک سر گونیا بر خط گرفت و ظریف تنظیم بکرد و در آن حال که ما منتظر بودیم با قلم مماس بر گونیا کشد تا عمود ترسیم گردد به یک آن شور آمیبی اش بگرفت ، چار پنج سانت... آن ورتر از گونیا، با دست خطی کشید معوج و ما را تعجبی وارد آمد بحد گرخیدن که گونیا این وسط چه نقشی راست و او را گفتیم : "ما این رسم را به تو آموختیم ؟!!"
پاسخ داد : "پ نه پ ! دیشب تو آکادمی گوگوش میگفتن منم یاد گرفتم !"
چو روز بعد این به باقی مریدان گفتیم مداد، جویدن گرفتند و خودکار بر حفره ی بینی فرو بردند و دفترها به سر و بدن کوفتند و قهقهه زدند تا گریبانشان جر خورد !
و ما را از این دست کرامات بسیار است !

[ سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 ] [ 23:2 ] [ دختری تنها ] [ ]

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.

همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟

[ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ] [ 23:25 ] [ دختری تنها ] [ ]

انسانها عموما موجودات کنجکاوی هستند و دانستن افکار یا رازهای پنهان، آنها را به وجد می آورد. موضوع وقتی جالبتر می شود که آنها بتوانند ذهن دوست یا همسرشان را بخوانند. شاید با خواندن تیتر مطلب، پیش خودتان فکر کردید که: «امروز میرم خونه و فکر داداشم رو می خونم تا ببینم چرا این چند روز اخلاقش عوض شده» ولی عجله نکنید، این کار به آن سادگی هم که تصور می کنید نیست.

یکی از روشهای موثر ذهن خوانی، درک زبان بدن است. در واقع افراد در حین حرف زدن، به صورت ناخودآگاه قسمتی از بدنشان را تکان می دهند و این حرکات نشان دهنده تفکرات و احساسات درونی فرد نسبت به موضوع جاری دانست.

برای مثال وقتی از افراد راجع به شماره تلفن شان در ۱۰ سال پیش سوال کنید، آنها سعی می کنند از حافظه شان برای به خاطر آوردن آن کمک بگیرند و وقتی از آنها راجع به آرزویشان می پرسید آنها سعی می کنند تا تصویری را در ذهنشان بسازند.

محققان بر این باورند که افکاری همچون امثال بالا، واکنش فیزیکی چشم را به دنبال دارند، که شما با تشخیص آنها می توانید تقریبا حدس بزنید که فرد به چه چیزی فکر می کند.

قبل از خواندن این ۷ واکنش، لازم است به ۲ نکته مهم توجه کنید:

- این واکنش ها بر اساس افراد راست-دست نوشته شده اند و در صورتی که فرد مورد نظر چپ دست است، باید آنها را برعکس در نظر بگیرید.

- منظور از راست یا چپ، دید شما نسبت به فرد انجام دهنده واکنش می باشد.

واکنش های چشمی

۱- بالا  سمت راست : نشانگر جستجو و بازسازی رویدادی تصویری که در گذشته رخ داده است.

۲- بالا  سمت چپ : در حال ساختن تصویر و یا رویداد جدید.

۳- مستقیم  سمت راست : بخاطر آورن صوتی که در گذشته شنیده شده است.

۴- مستقیم  سمت چپ :‌ در حال ساختن کلمه و یا صوتی که در گذشته رخ نداده است.

۵- پایین  سمت راست : صحبت کردن شخص با ضمیر داخلی اش

۶- پایین  سمت چپ : به خاطر آوردن و یا تصور یکی از حواس، لامسه، بویایی و یا چشایی

۷- چند حرکت و یا بدون حرکت: ممکن است شما سوالی را از فرد مورد نظر بپرسید و فرد هیچکدام از حرکات فوق را انجام ندهد و به یک نقطه خیره شود. این بدین معنی است که فرد دارد سوال و جواب را به صورت تصویری بررسی و شبیه سازی می کند.

به خاطر داشته باشید که این واکنش ها برای تمامی افراد یکسان نیستند و ممکن است استثناهایی نیز وجود داشته باشد، ولی همین الان می توانید آنها را با همسر و یا دوستتان تمرین کنید.

[ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ] [ 12:19 ] [ دختری تنها ] [ ]

زمان آدم‌ها را دگرگون می‌کند، اما تصویری که از ایشان داریم را ثابت نگه می‌دارد... و در اين ميان هیچ چیز دردناک‌تر از این تضاد میان دگرگونی آدم‌ها و ثبات خاطره هايشان نیست.
مارسل پروست

[ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ] [ 9:37 ] [ دختری تنها ] [ ]

مادری ناراحت کنار پسرش نشسته بود

پسر به مادرش گفت :

تو دومین زن زیبایی هستی که توی عمرم دیدم

مادر پرسید :

پس اولی کیست؟
پسر جواب داد :

خود تو ، وقتی که لبخند میزنی

[ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ] [ 9:32 ] [ دختری تنها ] [ ]

آنقدر انتظار کشیده ام که جای ، برای ادامه ی نقاشی ام نماند!

هیچ وقت نقاش نبوده ام، اما شاهکار میشود وقتی که انتظار تورا میکشم.

یک نیمکت !

و خاطره ی نشستنمان / زیر ظهر تابستانی / که هیچ وقت اتفاق نیافتاد

و دستان تو در دستانم...

باور نمیکنی؟

قلمی که هرگز قرارمان را / پرواز نکرده بود / شاهد است

که هنوز / شبها پشت بوم می نشینم

و تمام نفسهایم را بی تو میکشم

اصلا رنگ هم شاهد است

که سرخِ لبهایت همیشه روی دستم باد میکند

و شعر شاهد که دیوار میشوم / برای سقفهایی/ که هیچ وقت بالای سرمان نبود

من نقاش خوبی نبوده ام

اما شاهکار میشود وقتی حِست را به آغوش میکشم


باور نمیکنی؟

بیا ببین چه میشود، وقتی تورا در آغوش میکشم.!

آری باور نمیکنی!!!

عاشق نمیشوی ببینی چه میکشم
شاهکاری از حمید طاهری

[ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 0:29 ] [ دختری تنها ] [ ]

چرا فکر می کنی چون دختری باید همیشه غمگین باشی؟
شکست خورده باشی؟!
عزیز من!
یاد بگیر که تو دختری!
باید ناز کنی !
... ... 
اون نباید تورو ناراحت کنه!
هیشکی حق نداره اشکتو دراره!
اصلا برای چی به یک مرد اجازه می دی شادی زندگیتو ازت بگیره؟!
این اسمش عشق نیست به خدا!
خودتو گول نزن!
کسی که عاشق تو باشه.....
هرگز نمی تونه غمتو ببینه!
چه برسه به اینکه خودش عامل غمت باشه!!!
عاشق شو، که زندگی کنی!
یک عمر، زندگی کنی!

[ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 0:23 ] [ دختری تنها ] [ ]

گاهی بد نیست که با زبان اعداد، مروری بر اینترنت داشته باشیم، پدیده‌ای که سخت وابسته‌اش هستیم:

۱- اینترنت چقدر بزرگ است؟!
گوگل، تخمین می‌زند که در اینترنت ۵ میلیون ترابایت، اطلاعات وجود داشته باشد که معالدل ۵ میلیارد گیگابایت یا ۵ تریلیون مگابایت است. از انجا که مغز انسان ظرفیتی حدود یک تا ۱۰ ترابایت دارد، اگر متوسط ظرفیت مغز را ۵ ترابایت در نظر بگیریم، اینترنت معادل ظرفیت مفز یک میلیون انسان است.


بیایید حجم اطلاعات اینترنت را طور دیگری معادل‌سازی کنیم تا تصورش برایمان آسان‌تر شود. یک ترابایت را می‌توان روی ۲۱۲ DVD یا ۴۰ دیسک بلوری blue ray ضبط کرد. به این ترتیب برای ذخیره‌سازی کل اینترنت به یک میلیارد DVD یا ۲۰۰ میلیون دیسک بلوری نیاز داریم!

۲-میزان دسترسی به اینترنت:
۲۶٫۶ درصد از جمعیت دنیا به اینترنت دسترسی دارند. البته در قاره‌ها و مناطق مختلف میزان دسترسی به اینترنت متفاوت است. در آمریکای شمالی سه چهارم مردم، در استرالیا و اقیانوسیه ۶۰ درصد، در اروپا، پنجاه درصد، در آمریکای لاتین و منطقه حوزه کارائیب، ۳۲ درصد، در خاورمیانه ۲۹ درصد، در آسیا ۲۰ درصد و در آفریقا ۸ درصد مردم به اینترنت دسترسی دارند.

۳- ایمیل: هر روز ۲۴۷ میلیارد ایمیل فرستاده می‌شود که البته ۸۱ درصد آنها یعنی ۲۰۰ میلیارد عدد از انها، اسپم هستند. به عبارت دیگر سالیانه ۹۰ تریلیون ایمیل فرستاده می‌شود.

۴- نبرد اینترنت و تلویزیون: ۵۹ درصد آمرکایی‌ها به طور همزمان در هنگام دیدن تلویزیون از اینترنت هم استفاده می‌کنند. برآوردها نشان می‌دهد که اینترنت بیش از تلویزیون، وقت آزاد مردم را به خود جلب می‌کند.

۵- اینترنت در زندگی نوجوان‌ها: نوجوان‌ها در آمریکا، هر هفته ۳۱ ساعت آنلاین هستند. که ۳٫۵ ساعتش را صرف چت می‌کنند. ۲ ساعتش را صرف دیدن ویدئوهای یوتیوب می‌کنند. ۲ ساعتش را صرف تماشای ویدئوهای مستهجن آنلاین می‌کنند. ۱٫۵ ساعت را در سایت‌هایی می‌گذرانند که توصیه‌های تنظیم خانواده و پیشگیری از بارداری می کند. بیشتر از یک ساعت را در سایت‌ها جراحی زیبایی و پلاستیک می‌گذارنند و ۳۵ دقیقه هم نکات مربوط به کاهش وزن و رژیم غذایی را در وب‌سایت‌های مربوطه مطالعه می‌کنند.
در مقام مقایسه، آنها تنها ۴ ساعت را صرف انجام تکالیف تحصیلی می‌کنند!

۶- در اینترتت ۲۳۴ میلیون سایت و ۱۲۶ میلیون وبلاگ وجود دارد.

۷- حدود ۳۰ درصد آمریکایی‌ها،۶ درصد بریتانیایی‌ها، ۵ درصد ژاپنی‌ها، ۴ درصد برزیلی‌ها و کانادیی‌ها وبلاگ‌نویسی می‌کنند. ۵۱ دصد وبلاگ‌نویس‌ها زن و ۴۹ درصد آنها مرد هستند. ۵۳ درصد وبلاگ‌نویس‌ها بین ۲۱ تا ۳۵ سال سن دارند و ۲۰ درصدشان کمتر از بیست سال سن دارند.
۸- هر ثانیه بیش از ۲۸ هزار نفر کاربر اینترنت، مشغول مشاهده مختوای نامناسب ویدئویی هستند.

۹- اینترنت موبایلی: ۷۰ درصد کاربران اینترنت موبایلی، تنها زمانی که بیرون از منزل هستند، از اینترنت موبایلی استفاده نمی‌کنند، آنها در داخل منزل هم به از اینترنت موبایلی بهره می‌برند. ۸۷ درصد کاربران اینترنت موبایلی، بیش از یک بار در روز به اینترنت متصل می‌شوند و البته ۵۰ درصد کاربران هم بیش از ۵ بار در روز از اینترنت موبایلی استفاده می‌کنند. ۸۱ درصد کاربران در هر نوبت اتصال به اینترنت موبایل، بیش از ۱۵ دقیقه وب‌گردی می‌کنند. ۶۰ درصد کاربران هم به منظور استفاده از شبکه‌های اجتماعی از اینترنت موبایل استفاده می‌کنند.

۱۰- چرا از اینترنت موبایل استفاده می‌کنند؟!
۱۶ درصد برای سرگرمی، ۱۰ درصد برای رسیدن به انواع و اقسام اطلاعات، ۱۳ درصد برای مقاصد اقتصادی و مدیریت امورات مالی و بانکی، ۳۴ درصد برای استفاده از سرویس‌های پیش‌پرداخت و ۵ درصد برای گیم و خرید.

۱۱- توییتر: توییتر ۱۰۵ میلیون کاربر دارد.
فیس‌بوک بیش از ۴۰۰ میلیون کاربر فعال دارد.
تخمین زده می‌شود که یوتیوب بین ۱۲۰ تا ۱۲۴ میلیون کاربر داشته باشد که معادل یک سوم کل جمعیت آمریکاست.
۱۲- هر دقیقه، از شش میلیون صفحه فیس‌بوک بازدید می‌شود که معالدل ۳۷٫۴ تریلیون مرور صفحه در سال می‌شود.
هر ماه ۲٫۵ میلیارد عکس در فیس‌بوک آپلود می‌شود.
۱۳- هر ماه، کاربران اینترنت ۱۲٫۲ میلیارد ویدئو تماشا می‌کنند. فقط در آمریکا، به تنهایی، در هر ماه ۹۲۴ میلیون ویدئو در سایت hulu مشاهده می‌شود.

۱۴- هر روز ۵۰ میلیون توییت انحام می‌شود. در سال ۲۰۰۷، تعداد توییت‌ها روزانه تنها ۵هزار تا بود، در سال ۲۰۰۸، این عدد به ۳۰۰ هزار و در سال ۲۰۰۹ به ۲٫۴ میلیون رسید.
امروزه در هر ثانیه ۶۰۰ توییت انجام می‌شود!

[ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ] [ 23:38 ] [ دختری تنها ] [ ]
آن آتشي كه در دل ما شعله مي كشيد،
گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود؛

ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق،
نام گناهكاره رسوا! نداده بود.
...
بگذار تا به طعنه بگويند مردمان،
در گوش هم حكايت عشق مدام! ما.

“هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جريده عالم دوام ما”

[ جمعه یازدهم شهریور 1390 ] [ 18:49 ] [ دختری تنها ] [ ]

یکشنبه غم انگیز،
با صدها شاخه گل سپید
در کلیسایی کوچک
دعاگویان
در انتظارت بودم
...محبوبم.

آن یکشنبه صبح
رویاهام را
دنبال کردم
اما
باز هم
ارابه ی اندوهم
بی تو به سویم
باز گشت.
از آن پس
تاهمیشه
یکشنبه هام
غمبار است
اشک می نوشم
نان اندوه می خورم

یکشنبه غم انگیز.

در این
یکشنبهء آخرین
به سراغم بیا
محبوبم،
مرد روحانی هست
تابوت هست
کفن هست
گلها،
در انتظار تواند
گلها،
و یک تابوت.

در زیر درختان شکوفه بار
برای آخرین بار
می فریبمت
چشمانم گشوده اند
تا واپسین بار
نگاهت کنم.
نترس از چشمهام
من
حتی
در مرگ هم
تو را
تقدیس می کنم...

 

[ پنجشنبه دهم شهریور 1390 ] [ 14:33 ] [ دختری تنها ] [ ]

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به
 ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به
...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا
.......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد
!!!

******

Lester

Lester was given a magic wish
By the goblin who lives in the banyan tree,
And with his wish he wished for two more wishes--
So now instead of just one wish, he cleverly had three.
And with each one of these
He simply wished for three more wishes
Which gave him three old wishes, plus nine new.
And with each of these twelve
He slyly wished for three more wishes,
Which added up to forty-six--or is it fifty-two?
Well anyway, he used each wish
To wish for wishes 'til he had
Five billion, seven million, eighteen thousand thirty-four.
And then he spread them on the ground
And clapped his hands and danced around
And skipped and sang, and then sat down
And wished for more.
And more...and more...they multiplied
While other people smiled and cried
And loved and reached and touched and felt.
Lester sat amid his wealth
Stacked mountain-high like stacks of gold,
Sat and counted--and grew old.
And then one Tuesday night they found him
Dead--with his wishes piled around him.
And they counted the lot and found that not
A single one was missing.
All shiny and new--here, take a few
And think of Lester as you do.
In a world of apples and kisses and shoes
He wasted his wishes on wishing.

Shel Silverstein

 

[ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 20:32 ] [ دختری تنها ] [ ]

شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را.
اما گل من به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.

شازده کوچولو

[ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 20:30 ] [ دختری تنها ] [ ]


فقط مرغ‌های دريايی‌اند كه از توفان نمی‌هراسند، حتی وقتی در ميان درياها جهت خود را گم می‌كنند و جايی برای نشستن پيدا نمی­كنند، آن ‌قدر بال می‌زنند كه توفان فرو نشيند و زمينی برای‌ نشستن بيابند يا در همان اوج جان می‌دهند، آن كه در ميان امواج می‌افتد مرغ دريايي نيست... مرغ دريايی در اوج می‌ميرد... آخرين توان خود را صرف اوج گرفتن می‌كند تا سقوط را نبيند...!

ضد خاطرات / آندره مالرو

[ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 10:5 ] [ دختری تنها ] [ ]

«شیشه» رو نمی‌شه غلط نوشت
«
دوغ» رو می‌شه ۱ جور غلط نوشت
«
غلط» رو می‌شه ۳ جور غلط نوشت
«
دست» رو می‌شه ۵ جور غلط نوشت
«
اینترنت» رو می‌شه ۷ جور غلط نوشت
«
سزاوار» رو می‌شه ۱۱ جور غلط نوشت
«
زلزله» رو می‌شه ۱۵ جور غلط نوشت
«
ستیز» رو می‌شه ۲۳ جور غلط نوشت
«
احتذار» رو می‌شه ۳۱ جور غلط نوشت
«
استحقاق» رو می‌شه ۹۵ جور غلط نوشت
و «اهتزاز» رو می‌شه ۱۲۷ جور غلط نوشت!

[ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 15:16 ] [ دختری تنها ] [ ]

زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.

 دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت

 «دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.» 

 درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی

[ شنبه هشتم مرداد 1390 ] [ 11:19 ] [ دختری تنها ] [ ]

گاهی خود را به رویا می سپارم، فراموش می کنم ...

 می رقصم در نسیم ملایم آرزوها ...

افسوس که طوفان حقیقت بی رحمانه بر من وارد می شود

پیش از آن که مجالی یابم برای خندیدن 

[ پنجشنبه ششم مرداد 1390 ] [ 13:0 ] [ دختری تنها ] [ ]

آخرین شب گرم رفتن دیدمش
لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
دیده‌ام گریان، دلم بیمار بود
گفتمش: از گریه لبریزم مرو!
گفت: جانا! ناگزیرم، ناگزیر
گفتم: او را لحظه‌ای دیگر بمان
گفت: می‌خواهم، ولی دیر است دیر!
در نگاهش خیره ماندم، بی امید
سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسه‌های گریه آلودم نشست
بر رخ و برلاله‌های گوش او
ناگهان آهی کشید و گفت: وای!
زندگی زیباست گاهی، گاه زشت
گریه را بس کن، مرا آتش نزن
ناگزیرم از قبول سر نوشت
شعله زد در من، چو دیدم موج اشک
برق زد در مستی چشمان او
اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت
قطره قطره از سر مژگان او
از سخن ماندیم و با رمز نگاه
گفت: می دانم جدایی زود بود
با نگاه آخرینش بین ما
های های گریه بدرود بود 

[ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 10:51 ] [ دختری تنها ] [ ]

ياد داري كه ز من خنده كنان پرسيدي

چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز؟

چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گويد

اشگ شوقي كه فرو خفته به چشمان نياز

 

چه ره آورد سفر دارم اي مايه عمر؟

سينه اي سوخته در حسرت يك عشق محال!

نگهي گمشده در پرده رؤيائي دور!

پيكري ملتهب از خواهش سوزان وصال!

 

چه ره آورد سفر دارم ... اي مايه عمر؟

ديدگانس همه از شوق درون پر آشوب!

لب گرمي كه بر آن خفته به اميد و نياز!

بوسه اي داغتر از بوسه خورشيد جنوب!

 

اي بسا در پي آن هديه كه زيبنده تست

در دل كوچه و بازار شدم سرگردان

عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه كنم!

پيكري را كه در آن شعله كشد شوق نهان!!

 

چو در آئينه نگه كردم، ديدم افسوس...

جلوه روي مرا هجر تو كاهش بخشيد!!

دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من...

عطش و روشني و سوزش و تابش بخشيد!!!

 

حاليا ... اين منم اين آتش جانسوز منم!!

اي اميد دل ديوانه اندوه نواز...

بازوان را بگشا تا كه عيانت سازم...

چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز... !!!


فروغ فرخزاد

[ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 13:29 ] [ دختری تنها ] [ ]

ما در پلازا، همدیگر را بدرود گفتیم‌ 
در پیاده‌ رویِ آن‌ طرف‌ خیابان‌ 
من‌ روی‌ بر گرداندم‌ 
و پشت‌ سرم‌ را كاویدم‌ 
تو بر می‌گشتی‌ 
و دستانِ خدا حافظی‌ ات، در اهتزاز بود 
رودخانه‌ ای‌ از وسایل‌ نقلیه‌ 
از میان‌ ما می‌گذشت‌ 
6 بعد از ظهر بود 
آیا نمی‌دانستیم‌ 
كه‌ از پس‌ آن‌ رودخانه‌ ی‌ دوزخی‌ غمبار 
دیگر هرگز همدیگر را نخواهیم‌ دید 
ما همدیگر را گم‌ كردیم‌ 
و یك‌ سال‌ بعد تو مرده‌ بودی‌ 
و من‌ حالا 
یادهایم‌ را می‌كاوم‌ 
و خیره‌ بدانها می‌نگرم‌ 
و فكر می‌كنم‌ كه‌ این‌ اشتباه‌ است‌ 
كه‌ انسان‌ با خداحافظی‌ جزیی‌ 
مبتلای‌ جدایی‌ بی‌ نهایت‌ شود 
شب‌ قبل، پس‌ از شام‌ 
بیرون‌ نرفتم‌ 
و سعی‌ كردم‌ چیزهایی‌ بفهمم‌ 
دوره‌ كردم‌ آخرین‌ درسی‌ را كه‌ افلاطون‌ 
در دهان‌ معلمش‌ گذاشت‌ 
خواندم‌ كه‌ روح‌ تواند گریزد چون‌ جسم‌ مرد 
روح‌ نمی‌میرد 
گفتن‌ بدرود برای‌ انكار جدایی‌ است‌ 
آدم‌‌ها خداحافظی‌ را اختراع‌ كردند 
زیرا فكر می‌كردند بی‌ زوالند 
با اینكه‌ می‌دانستند زندگی‌ اشان‌ را دوامی ‌نیست‌ 
در ساحل‌ كدام‌ رودخانه‌ 
این‌ گفتگوی‌ نامعلوم‌ را فرو خواهیم‌ گذاشت‌؟
آیا ما دوتن‌ 
دلیا و بورخس‌ 
اهل‌ شهری‌ نبودیم‌ كه‌ یكبار در جلگه‌‌ها
ناپدید شد؟

 خورخه لوئیس بورخس

[ شنبه یکم مرداد 1390 ] [ 16:33 ] [ دختری تنها ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

اینجا در اصل بستریست برای بیان احساساتم ، از زیباترین و روشن ترینشان تا آن هایی که به رنگ دامان شبند ...
امکانات وب