|
جایی برای دلتنگی هایم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است ...
|
فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش دلربايی همه آن نيست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش جای آن است که خون موج زند در دل لعل زين تغابن که خزف میشکند بازارش بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش ای که در کوچه معشوقه ما میگذری بر حذر باش که سر میشکند ديوارش آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدايا به سلامت دارش صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد ای دل جانب عشق عزيز است فرومگذارش صوفی سرخوش از اين دست که کج کرد کلاه به دو جام دگر آشفته شود دستارش دل حافظ که به ديدار تو خوگر شده بود نازپرورد وصال است مجو آزارش [ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 1:10 ] [ دختری تنها ]
[ ]
Didn't
I give it all? I gave you the space so you could breathe I kept my distance so you would be free And hoped that you would find the missing piece To bring you back to me … Maybe
you got too used to having me around … You left with no goodbye, not a single word was said No final kiss to seal anything I had no idea of the state we were in But go on and take it, take it all with you Don't look back at this crumbling fool … I know I have a fickle heart and a bitterness and a wandering eye and a heaviness in my head … But don't you remember? Don't you remember? The reason you loved me before Baby, please remember me once more When was the last time you thought of me? Or have you completely erased me from your memory? … When will I see you again? … Never mind, I'll find someone like you I wish nothing but the best for you Don't forget me, I begged, I remember you said Sometimes it lasts in love, but sometimes it hurts instead [ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 20:58 ] [ دختری تنها ]
[ ]
بیا
برویم کمی قدم بزنیم [ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 19:57 ] [ دختری تنها ]
[ ]
برای تو و خویش «چشمانی» آرزو میكنم كه چراغها و نشانهها را ... در ظلماتمان ببیند.
كه صداها و شناسهها را در بیهوشیمان بشنود.برای تو و خویش «روحی» كه این همه را در خود گیرد و بپذیرد.و «زبانی» كه در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون كشد و بگذارد از آن چیزها كه در بندمان كشیده است، سخن بگوییم.مارگوت بیکل ترجمه ی احمد شاملو [ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 19:23 ] [ دختری تنها ]
[ ]
A cardboard
head, i see. [ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 14:21 ] [ دختری تنها ]
[ ]
خداوندا مرا وسیله صلح خویش قرار ده ( این متن در جلسه افتتاحيه سازمان ملل در سال 1945 خوانده شد. ( [ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 12:5 ] [ دختری تنها ]
[ ]
آسمـان هـم کـه بـاشی [ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 13:41 ] [ دختری تنها ]
[ ]
زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد … اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفتای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود ! دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای ؟ سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اوردهای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت ؟ چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن. گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شدهام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟ [ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 15:13 ] [ دختری تنها ]
[ ]
[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 19:1 ] [ دختری تنها ]
[ ]
A young gardener said to his prince, "Save me! I met Death in the garden this morning and he made a menacing gesture. Tonight I wish by some miracle I could be far away, in Ispahan". The prince lent him his swiftest horse. That afternoon, walking in the garden, the prince came face to face with Death. "Why," he asked, "did you make a threatening gesture at my gardener this morning?" "It wasn't a threatening gesture," answered Death. "It was a gesture of surprise. I saw him far from Ispahan this morning and I knew I must take him in Ispahan tonight."باغبــــــــــــــــان جوانــــــــــــــــــــــــــ
[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 18:42 ] [ دختری تنها ]
[ ]
قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی [ دوشنبه هجدهم مهر 1390 ] [ 23:46 ] [ دختری تنها ]
[ ]
روزی فی المکتب بتدریس امور جبر چهارم ابتدایی
بودیم و مریدکی را خصوصی سازی کرده، هندسه می آموختاندیم ! و مرید را هوشی بود
بقدر آمیب !چهار بار
نحوه رسم عمود بر او گفتیم و بعدا یک بار دیگر گفتیم !! و از مرید ، رسم شکل معروف
خواستیم. [ سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 ] [ 23:2 ] [ دختری تنها ]
[ ]
پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد! [ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ] [ 23:25 ] [ دختری تنها ]
[ ]
انسانها عموما موجودات کنجکاوی هستند و دانستن
افکار یا رازهای پنهان، آنها را به وجد می آورد. موضوع وقتی جالبتر می شود که آنها
بتوانند ذهن دوست یا همسرشان را بخوانند. شاید با خواندن تیتر مطلب، پیش خودتان
فکر کردید که: «امروز میرم خونه و فکر داداشم رو می خونم تا ببینم چرا این چند روز
اخلاقش عوض شده» ولی عجله نکنید، این کار به آن سادگی هم که تصور می کنید نیست. یکی از روشهای موثر ذهن خوانی، درک زبان بدن است. در واقع افراد در
حین حرف زدن، به صورت ناخودآگاه قسمتی از بدنشان را تکان می دهند و این حرکات نشان
دهنده تفکرات و احساسات درونی فرد نسبت به موضوع جاری دانست. برای مثال وقتی از افراد راجع به شماره تلفن
شان در ۱۰ سال پیش سوال کنید، آنها سعی می کنند از حافظه شان
برای به خاطر آوردن آن کمک بگیرند و وقتی از آنها راجع به آرزویشان می پرسید آنها
سعی می کنند تا تصویری را در ذهنشان بسازند. محققان بر این باورند که افکاری همچون امثال
بالا، واکنش فیزیکی چشم را
به دنبال دارند، که شما با تشخیص آنها می توانید تقریبا حدس بزنید که فرد به چه
چیزی فکر می کند. قبل از خواندن این ۷ واکنش،
لازم است به ۲ نکته مهم توجه کنید: - این
واکنش ها بر اساس افراد راست-دست نوشته شده اند و در صورتی که فرد مورد نظر چپ دست
است، باید آنها را برعکس در نظر بگیرید. - منظور
از راست یا چپ، دید شما نسبت به فرد انجام دهنده واکنش می باشد. واکنش های چشمی ۱- بالا – سمت
راست : نشانگر جستجو و بازسازی رویدادی تصویری که در گذشته رخ داده است. ۲- بالا – سمت
چپ : در حال ساختن تصویر و یا رویداد جدید. ۳- مستقیم – سمت
راست : بخاطر آورن صوتی که در گذشته شنیده شده است. ۴- مستقیم – سمت
چپ : در حال ساختن کلمه و یا صوتی که در گذشته رخ نداده است. ۵- پایین – سمت
راست : صحبت کردن شخص با ضمیر داخلی اش ۶- پایین – سمت
چپ : به خاطر آوردن و یا تصور یکی از حواس، لامسه، بویایی و یا چشایی ۷- چند حرکت و یا بدون حرکت:
ممکن است شما سوالی را از فرد مورد نظر بپرسید و فرد هیچکدام از حرکات فوق را
انجام ندهد و به یک نقطه خیره شود. این بدین معنی است که فرد دارد سوال و جواب را
به صورت تصویری بررسی و شبیه سازی می کند. به خاطر داشته باشید که این واکنش ها برای
تمامی افراد یکسان نیستند و ممکن است استثناهایی نیز وجود داشته باشد، ولی همین
الان می توانید آنها را با همسر و یا دوستتان تمرین کنید. [ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ] [ 12:19 ] [ دختری تنها ]
[ ]
زمان آدمها
را دگرگون میکند، اما تصویری که از ایشان داریم را ثابت نگه میدارد... و در اين ميان هیچ چیز
دردناکتر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره هايشان نیست. [ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ] [ 9:37 ] [ دختری تنها ]
[ ]
مادری ناراحت کنار پسرش
نشسته بود پسر به مادرش گفت : تو دومین زن زیبایی هستی
که توی عمرم دیدم مادر پرسید : پس اولی کیست؟ خود تو ، وقتی که لبخند
میزنی [ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ] [ 9:32 ] [ دختری تنها ]
[ ]
آنقدر
انتظار کشیده ام که
جای ، برای ادامه ی نقاشی ام نماند! اما شاهکار میشود وقتی حِست را به آغوش میکشم باور نمیکنی؟ بیا ببین چه میشود، وقتی تورا در آغوش میکشم.! آری باور نمیکنی!!! عاشق نمیشوی ببینی چه میکشم شاهکاری از حمید طاهری [ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 0:29 ] [ دختری تنها ]
[ ]
چرا فکر می کنی چون دختری
باید همیشه غمگین باشی؟ [ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 0:23 ] [ دختری تنها ]
[ ]
گاهی بد نیست که با زبان اعداد، مروری بر اینترنت داشته
باشیم، پدیدهای که سخت وابستهاش هستیم: [ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ] [ 23:38 ] [ دختری تنها ]
[ ]
[ جمعه یازدهم شهریور 1390 ] [ 18:49 ] [ دختری تنها ]
[ ]
یکشنبه غم انگیز، [ پنجشنبه دهم شهریور 1390 ] [ 14:33 ] [ دختری تنها ]
[ ]
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند [ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 20:32 ] [ دختری تنها ]
[ ]
شما
سرِ سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما
کسی را. شازده کوچولو [ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 20:30 ] [ دختری تنها ]
[ ]
[ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 10:5 ] [ دختری تنها ]
[ ]
«شیشه» رو نمیشه غلط نوشت [ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 15:16 ] [ دختری تنها ]
[ ]
زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند. دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: «دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.» درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.» [ شنبه هشتم مرداد 1390 ] [ 11:19 ] [ دختری تنها ]
[ ]
گاهی
خود را به رویا می سپارم، فراموش می کنم ... می رقصم در نسیم
ملایم آرزوها ... افسوس
که طوفان حقیقت بی رحمانه بر من وارد می شود پیش
از آن که مجالی یابم برای خندیدن [ پنجشنبه ششم مرداد 1390 ] [ 13:0 ] [ دختری تنها ]
[ ]
آخرین شب گرم رفتن دیدمش [ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 10:51 ] [ دختری تنها ]
[ ]
ياد داري كه ز من خنده كنان پرسيدي چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز؟ چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گويد اشگ شوقي كه فرو خفته به چشمان نياز
چه ره آورد سفر دارم اي مايه عمر؟ سينه اي سوخته در حسرت يك عشق محال! نگهي گمشده در پرده رؤيائي دور! پيكري ملتهب از خواهش سوزان وصال!
چه ره آورد سفر دارم ... اي مايه عمر؟ ديدگانس همه از شوق درون پر آشوب! لب گرمي كه بر آن خفته به اميد و نياز! بوسه اي داغتر از بوسه خورشيد جنوب!
اي بسا در پي آن هديه كه زيبنده تست در دل كوچه و بازار شدم سرگردان عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه كنم! پيكري را كه در آن شعله كشد شوق نهان!!
چو در آئينه نگه كردم، ديدم افسوس... جلوه روي مرا هجر تو كاهش بخشيد!! دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من... عطش و روشني و سوزش و تابش بخشيد!!!
حاليا ... اين منم اين آتش جانسوز منم!! اي اميد دل ديوانه اندوه نواز... بازوان را بگشا تا كه عيانت سازم... چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز... !!! فروغ فرخزاد [ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 13:29 ] [ دختری تنها ]
[ ]
ما در پلازا،
همدیگر را بدرود گفتیم خورخه لوئیس بورخس
[ شنبه یکم مرداد 1390 ] [ 16:33 ] [ دختری تنها ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |